ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
155
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
داده بودند و او مباشر آن شغل گشته . ملك عز الدين او را به دست همشيرهء خود كه زن او بود داروى مسموم داد و هلاك كرد . و قصهء او از ابتدا چنانست كه ملك عزّ الدين عبد العزيز والى بلاد فارس به سلطانيه آمد و به تعهد و تكلف امرا و اقامات وزرا او را اخراجات فراوان بيفتاد ، و مالى وافر صرف و خرج شد و قروض متراكم جمع ، فرياد « لا طاقة لنا اليوم » 141 برآورد . و از درد بىدرمان چون مار بر خود مىپيچيد و گريز را مىبسيجيد ، بهگاه مراجعت تفصيلى به مبلغ سيصد تومان قروض بتفاريق نوشته و نموده كه ازين مبلغ سى و پنج تومان به خزانهء عامرهء پادشاه رسيده ، باقى همه به رشوت امرا و خدمتى وزرا رفته است ، و در غيبت خود به دست يكى از ايناقان حضرت به پادشاه عرض كرده تا مگر از حال بغى و ظلم و فساد و طغيان امرا و وزرا در ملك آگاه و بيدار شود و ازيشان به اين قسط از جملهء بلاد و ولايات بطلبد و ملك عزّ الدّين به استجازت و استيذان با فارس مراجعت نمود . چون به سر حد فارس به مهيار و كوميشه رسيد ، دست ظلم و تطاول به مصادرات و مطالبات بىتوجيه بر رعايا بگشاد و هرچه ممكن بود از نهب و سلب بستد و چهارپايان ايشان براند و چون به حدود شيراز رسيد رعايا را از مؤاخذت و مطالبت هيچ دقيقه نامرعى نگذاشت و مردم را چون عصير بيفشرد . چون خبر او به آشتوشحنهء پارس رسيد طغيان و عصيان ملك عزّ الدّين عرض داشت . به استرجاع او ايلچى يزى ( ؟ ) براى صدق و كذب اين دعاوى بفرستادند ، تا ملك عزّ الدين به اعذار پوسيده تمسك نمود كه بعد از يك سال ملازمت و رياضت اردو با تراكم قروض متراكم متكاثر و متقاضيان متوافر در عقب چگونه بازگشتن ممكن بود ! ايلچيان نادم و خايب باز گشتند و ملك عزّ الدّين ساز گريز گرفت . باز از حضرت اعلى آشتوشحنه را به مؤاخذت او با باد شمال همعنان كردند ، مانند عقاب بر هضبات